تبليغاتX
سرگرمی

سرگرمی

دوستان

سرانجام سريال ترانه مادري

                                                همانطور كه مي دانيم در شب هاي تابستان كه كمبود برق و گرما در حال دق دادن ماست سريال جذاب ترانه مادري شبهاي تابستان مهمان خانه هاي ماست و باري ديگر صدا و سيماي فكور ما طرحي ديگر ريخت و همه را انگشت به دهان كرد. بعد از سريال موفق و ديدني نرگس با بازيها و كارگرداني درخشان آن مجموعه پيچاندن ذهن مردم تا آخرين قسمت جايزه مجسمه طلايي آلفرد هيچكاك را گرفت شبكه 3 بار ديگر دست به بيل و كلنگ شد و سريالي ساخت كه ساعت 11 وقتي شروع مي شود و 11:30 تمام مي شود 11:35 دقيقه قسمت همان شب در تمامي فروشگاههاي اروپا و امريكا عرضه مي گردد و عجبا كه صف هاي طولاني براي خريد سريال بوجود مي آيد! يكي از علل موفقيت اين سريال همانند سريال اسطوره اي نرگس عاري از هر گونه غلو در سريال مي باشد.

و اينك مي خواهم آخر سريال را براي شما بازگو كنم :

پويا در بدو ورود به دانشگاه در ترم 1 استاد دانشگاه مي شود چون بقدري باهوش و تيز هوش هست همزمان در آموزشگاه خانم اديب تدريس مي كند و به يك كارخانه مشاوره مي دهد ترم دوم ايشون به درجه استاد بزرگي مي رسند و صاحب 7-8 تا كارخانه مي شوند و در سراسر كشور آموزشگاه مي زند با 120% قبولي در كنور واقعا هم همه قبول مي شوند ولي خانم اديب همچنان ناز مي كند پدر چلاغ خانم اديب همچون فرشته اي بر تارك آسمان همانند خاله زنك ها روي ويلچر نشسته كه دخترش بيايد و از پويا جان براي اون بگويد بايد گفت كه خانم اديب همچنان درجا زده است و هيچ پيشرفتي نمي كند چون مشغول پدر عزيزش مي باشد چند روز در ميون دوستان مي آيند خانه او. پويا دلش براي پدر چلاغ نغمه خانم مي سوزد و با پولي كه از راه اموزشگاهها و كارخانه هايش بدست مي آورد او ره به امريكا براي معالجه اعزام مي كند ولي ثمري نداشت پدر نغمه جان همچنان ويلچر نشين است. پويا همچنان پيشرفت مي كند و به درجات عاليه مي رسد! مادر پويا هي حرص مي خورد كه چرا پوياي بي شخصيت انقدر خودش را پيش اديب كوچك مي كند و اديب او را ... خودش هم حساب نمي كند و ناز مي دهدو سيمرا عمه دلاور بچه ها كه همچون كوه جلوي دايي فرخ ايستاده و اجازه نمي دهد حق بچه ها خورده شود سميرا خانم برجس را مي سازد بقدري كار برج سازي اش خوب بود كه ساخت تمام برج هاي ايران به سفارش اوست و در آينده طبق مذاكرات آماده براي رفت به خارج (دبي) مي شود براي ساخت برج العرب 2. دايي فرخ خيلي بي وجدان و نامرد هست ياد و خاطره شوكت نمك به حروم را در خاطره هاي ما زنده كرده است سرش به سنگ مي خورد به خاك سياه مي افتد ميليارد ها بدهي دارد به زندان مي افتد بخش 209 زندان اوين دمار از روزگارش مي آوردند شب ها سوسك مي خورد روزها موش خيلي شرايطش سخت است مثل بدبخت ها شده و دارد مي مي رد ناگهان رگ غيرت عمه فرخنده و بچه ها بالا مي زند و خانه را مي فروشند قبل از فروش خانه متوجه مي شوند خانه بوي نفت مي دهد بله در خانه مادري چاه نفت پيدا شده است كه ارزش آن ميليارد ها را هم رد مي كند يكشبه پولدار مي شوند دايي فرخ از زندان آزاد مي شود پوز همه طلبكارها را به زمين مي مالد , پدر زنش اقا جلال كه مثل قطام تبديل به سگ مي شود و آخرش ماموران شهرداري او را مي کشند.دايي فرخ مهريه زنش را تو صورتش مي زند و 7-8 طلاقه اش مي كند او هم به روز سياه مي فتاد مثل سوسك مي شود و مي پوسد دايي فرخ يه تاجر بزرگ مي شود همه دست و پاي او را مي بوسند بهرام هم از خير سري چاه نفت كافي شاپش را مي زند و در 1 سال بعد شعبه هاي زيادي سراسر كشور داير مي كند و پولدار مي شود تريلي تريلي.
پدر لاابالي پويا كه هميشه در سفر است تو زرد از آب در مي آيد و معلوم مي شود 3 تا زن دارد عمه فرخنده سريع او را هم سرويس مي كند و طلاق را مي دهد در اين هنگام خانم اديب هم خبردار همه ماجراهاست و خبرها را به پدرش مي رساند دل آقاي اديب هواي عمه فرخنده را مي كند و مرغ يك پا دارد من عمه فرخنده را مي خواهم بعد از زد و بند هاي فراوان قرار بر اين شد پويا و نغمه جون و آقاي اديب و عمع فرخنده با هم ازدواج كنند در يك روز.
روز عروسي وقتي عمه فرخنده به آقاي اديب ظاهر مي شود آقاي اديب مي گويد فرخنده جان تو چقدر شبيه زن سابق من شدي در ميان تعجب حضار از جا بر مي خيزد و ناگهان معجزه رخ مي دهد بله آقاي اديب هم شفا گرفت.
سميرا از شوهرش دلچركين مي شود چون او را با يك زن در كافي شاپ ديده است و او را طلاق مي دهد و دايي فرخ سريع او را به همسري خود مي گيرد و كي بهتر از سميرا.
فرخنده و اديب 4-5 تا بچه مي زايند
فرخ و سميرا هم 4-5 تا ديگه
آنها خوشبخت هستند
پويا طراح سفينه هاي ناسا مي شود و خيلي معروف مي شود
خانم اديب دانشمند برجسته دنيا مي شود
پدرش چون مهندس برق بود اكتشافات بسياري پديد مي آورد كه نامش در تاريخ ثبت مي شود
سميرا بلندترين برج جهان را مي سازد به ارتفاع 7-8 هزار متر
فرخ تاجر بزرگي مي شود كه نصف دنيا زير گذر او قرار مي گيرد
بهرام شعبه هاي خود را به اسم مك بهرام در سراسر دنيا گسترش مي دهد

و روح مادر جون در آرامش در آخرين سكانس به تمامي اينها لبخند مي زند و راضي است.
از اين سريال فيلمي ساخته مي شود و نماينده ايران در مراسم اسكار مي شود و تمامي جوايز را درو مي كند.
عجب سريال زيبايي بود جا داره از صدا و سيما مسئولين شبكه جوان شبكه پرگوهر شبكه 3 هم تشكري كرده باشيم دست همگي شما درد نكنه منتظر سريالهاي شما هستيم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 16:13  توسط علیرضا کشاورز  | 

تست خود شناسي براي آقايان!

                                 ?-با خانومتان داريد از يه مغازه لباس فروشي ديدن مي کنيد و ايشون از يه لباس ?????? تومني خوشش مياد.
الف-زود با هم به داخل مغازه ميريد و تمام حقوق يه ماهتو  دودستي به صاحب مغازه تقديم ميکني و تا آخر اون ماه بايد غذاهاي طبيعي از قبيل باد و نور و هوا و … بخوريد!
ب-تا خانوم مياد اون لباسو نشونت بده خودتو به کوچه علي چپ ميزني ،انگار نه انگار که با تو بوده و يه جوري مثل برق و باد از اونجا دورش ميکني و تا اون لباس از مد نيفتاده به اون منطقه بر نميگردي!
?-با خانومت داري ميري رستوران.موقعي که به رستوران مي رسيد:
الف- مثل ذليلا ميريد جولو و دو دستي در رو براش باز ميکنيد که احتمالاً اونايي که از اونجا رد ميشن فکر ميکنن جنابعالي پادو تشريف داريد!
ب-بهش دستور ميدين هر چه زودتر در رو باز کنه ،اين جمله را همچين بش ميگيدکه نتونه حتي در اين مورد فکر کنه!
?-خونتون مهمون داريد:
الف- زود پا ميشيد و واسه خنده مهمونا هم که شده مثل دست و پا چلفتي ها واسه شون چايي ميريزيد و ميارين.
ب-با قيافه کاملاًجدي و مردانه(جنم دار) اشاره ميکنيد خانومتون هر چه زودتر براي شما و مهمونا چايي بياره>
?-يه روز تعطيل باحال:
الف- با همسرتون ميريد بيرون و اونروز مثل علاف ها تو خيابون ول ميگرديد!و شب گرسنه و تشنه مياين خونه و يه چيز حاضري ميخوريد تا صبح کله سحر بريد سر کار!
ب-بدون توجه به همسرتون شب قبل از روز تعطيلي با دوستاتون قرار ميزاريد تا فرداي اونروز بريد گردش و کلي حال کنيدو بعد از ظهرشم بريد استخر و اگه همسرتون هم زياد حرف زد فوري مي فرستيدش خونه مامانش اينا!
?-خانومتون رفته عروسي و شما با دوستاتون تو خونتون جمع شديد.که يه دفعه حانومتون مثل جن بسم الله وارد اتاق ميشه!
الف-يهويي خودتونو گم ميکنيد و به دوستاتون ميگيد اصلاًنخندن و حتي با هم صحبت نکنن و زود ميرين پيش خانومتون و التماس ميکنيد آبروتونو جولو دوستات نبره!
ب-اصلاً انگار نه انگار خانومتون امده.با دوستاتون ميگيد و ميخنديد و خانومتون حتي جرأت نميکنه بياد سلام کنه!
?-داريد تو تراس سيگار ميکشيد که يهو خانومتون سر ميرسه:
الف-خودتونو گم ميکنيد و نميدونيد چيکار کنيد.شايدم سيگارو قورت بديد و اونوقت بايد پول ??? باکس سيگار رو بديد واسه دوا درمان!
ب-برميگرديد و با قيافه حق به جانب- که البته هميشه حق با ما آقايونه –به خانومتون دستور ميديد يه ليوان چايي واستون بياره(چايي بعد از سيگار خيلي فاز ميده!)
?-امروز قراره مادر زنتون با شصتاد تا از فاميلاش مثل قوم تاتار حمله کنن خونتون واسه ناهار:
الف-اونروز رو مرخصي ميگيريد و همش تو خونه ميمونيد و به همسرتون کمک ميکنيد تا مادر زن و کليه قومش بيان براي قتل و غارت و چپاول…
ب-ساعت ? اونروز که خانومتون زنگ زد کجا موندي…بهش ميگي امروز سرت شلوغه و رييس گفته بايد امشب تا ساعت ?? اضافه کار بموني وگرنه اخراجي!!!
?-تو شرکت نشستي و داري با منشي خوشگلت  گل ميگي و گل ميشنوي که يهو خانومت بدون در زدن وارد اتاقت ميشه:
الف-جولو منشيه به تته پته ميفتي و رنگت مثل چغندر قرمز ميشه
ب-خانومتون رو از اتاق ميفرستي بيرون و بش گوشزد ميکنيد وقتي ميخواد بياد تو بايد در بزنه(اصل اول تمدن!)
?-ساعت ?.?? نصفه شب صداي بچه ? ماهتون شما رو از خواب بيدار ميکنه و پي ميبريد که آقا پسر گلتون دسته گل به آب داده:
الف-زود پا ميشيد و در يک حرکت برق آسا بچه رو عوض ميکنيد طوري که خانم محترمتون اصلاً نفهمه و خواب شيرينش قطع نشه و شما هم تا صبح بوي خوب آقا پسرتون توي مشامتون بمونه!
ب-همراه با بچتون و به صورت هماهنگ با اون شروع به داد زدن ميکنيد و اين کار رو اونقدر ادامه ميدين تا بالاخره همسرتون بيدار بشه و همه کارا رو انجام بده، چون هر چي باشه اونه که بچه رو به دنيا اورده و خودشم مسئول خرابکاريهاشه!!!!!
توضيحات:
براي هر پاسخ الف ? امتياز و براي هر پاسخ درست گزينه ب ? امتياز در نظر بگيريد…
اگر امتياز شما از ?? به بالا بود: 
آقا تبريک ميگم.شما يک مرد نمونه هستيد. در عين حال انساني فهيم ،منطقي ،تابع نظم،با کمالات، شريف و خانواده دوست! هستيد! همسرتان به شما افتخار ميکند!!!
ايول بابا تو ديگه هستي!در تمام مراحل زندگيت آدم موفقي هستي!
اگر امتياز شما بين ??-? بود
شما مردي هستيد که کمي به همسرتان رو ميدهيد.در عين حال مرد چندان موفقي نيستيد و تزلزل شخصيت داريد!دليلش هم گوش کردن به حرف همسرتان است!بايد به خود بيايد و شکوه و اقتدار يک مرد را به خاطر بياوريد….
اگر امتياز شما کمتر از ? بود 
خاک بر سرت!آخه به تو هم ميگن مرد؟!؟!آبروي هر چي مرده بردي.مرده!جسد!مرده شور ريختتو ببرند.ايکبيري!اميدوارم هر چي زودتر سقط شي!خجالت نميکشي نشستي اينجا واسه من تست هم ميدي؟!؟!؟
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 16:12  توسط علیرضا کشاورز  | 

رفتار مرد ها از ديد زنها

                                      اگر خانمتان را بر بالاي يک سکو بگذاريد و از او در مقابل موش ها محافظت کنيد...شما يک مرد هستيد
اگر در خانه بمانيد و کارهاي خانه را انجام بدهيد...شما يک مرد لوس و ماماني هستيد
اگر به شدت کار کنيد...براي او اهميت قائل نيستيد که برايش وقت صرف نمي کنيد
اگر به اندازه کافي کار نکنيد...مفت خوري هستيد که به درد هيچ چيز نمي خوريد
اگر او يک کار ملال آور با حقوق پايين داشته باشد...شما قصد بهره کشي اقتصادي از او را داريد
اگر شما يک کار ملال آور با حقوق پايين داشته باشيد...بهتر است تنبلي را کنار بگذاريد و کار مناسب تري پيدا کنيد

اگر شما شغل بهتري گرفتيد...پارتي بازي شده
اگر او شغل بهتري بگيرد...به خاطر توانايي هاي بالايش بوده

اگر به او بگوييد که چقدر زيباست...اين نشان دهنده خواست هاي جنسي شماست
اگر سکوت کنيد و چيزي نگوييد...اين بي اهميتي شما را نسبت به او مي رساند

اگر گريه کنيد...آدم بي عرضه اي هستيد
اگر گريه نکنيد...بي احساس و بي عاطفه هستيد

اگر بدون مشورت با او تصميم بگيريد...شما يک متعصب خودخواه هستيد
اگر او بدون مشورت با شما تصميم بگيرد...يک خانم ليبرال و آزادمنش است

اگر از او خواهش کنيد که به خاطر شما کاري را که دوست ندارد انجام دهد...اين امر سلطه جويي و ديکتاتور بودن شما را مي رساند
اگر او از شما يک چنين درخواستي داشته باشد...انجام آن لطف و مرحمت شما را مي رساند

اگر از هيکل و اندام زيبايشان تعريف کنيد...منحرف هستيد
اگر تعريف نکنيد...شما را هم جنس باز تلقي مي کنند

اگر از آنها بخواهيد که موهاي پايشان را تميز کنند و هيکل خود را روي فرم نگه دارند... شما يک مرد شهوتران هستيد
اگر نخواهيد...شما اصلا رمانتيک نيستيد

اگر به خودتان برسيد...خودبين و از خودراضي هستيد
اگر اين کار را انجام ندهيد...يک فرد ژوليده و نا مرتب هستيد

اگر براي او گل بخريد... اين کار را براي دستيابي به چيزهاي ديگر انجام داده ايد
اگر نخريد...احساسات او را درک نمي کنيد

اگر به پيشرفت هاي خود افتخار کنيد...انسان جاه طلبي هستيد
اگر اين کار را نکنيد...اصلا بلندپرواز نيستيد

اگر او سر درد داشته باشد...خسته است
اگر شما سر درد داشته باشيد...مي خواهيد به او بفهمانيد که ديگر دوستش نداريد

اگر او را زياد بخواهيد...شهوتران هستيد
اگر نخواهيد...پس حتما پاي يک خانم ديگر در ميان است

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 16:11  توسط علیرضا کشاورز  | 

جور وا جور

                                         تحقير مي شدم که تو قدّ جهان شدي ... با روح بغض کرده ي من مهربان شدي ... سرما گرفته بود دو دست مرا که تو ... در اين دو قطب يخزده آتشفشان شدي ... روح مرا سکون غريبي گرفته بود ... دريا شدي و باد شدي، بادبان شدي ... تسخير کرده بود مرا دست هاي خاک ... تو آمدي و بال مرا آسمان شدي ... چيزي نداشتم همه از دست رفته بود ... اما براي من تو زمين و زمان شدي ... پس من تمام وسعت خود را دعا شدم ... شايد تو مستجاب شوي، ناگهان شدي ...

بوسه اسم است، چون عمومي است .. بوسه فعل است، چون هم لازم است هم متعدي .. بوسه حرف تعجب است، چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند .. بوسه ضمير است، چون از قيد انسان خارج نيست .. بوسه حرف ربط است، چون 2 نفر را به هم متصل ميکند ....

چشمات وقتي زيباست كه مال اشك باشه ... اشك وقتي زيباست كه مال عشق باشه ... عشق وقتي زيباست كه مال تو باشه ... تو وقتي زيبايي كه مال من باشي ....

اگه بهترين دوستم نيستي ، اقلا بهترين دشمنم باش ... اگه غمخوارم نيستي ، اقلا بزرگترين غمم باش ، هر چه هستي هميشه بهترين باش ... چون بهترين ها هميشه در ياد خواهند ماند ، پس در بدترين خاطراتم بهترين باش .....

روزي مجنون پاي سگي را بوسيد ... مردم گفتند: چرااين کار را کردي ؟ گفت: چون گاه گاهي کوي ليلي مي رفت ....

هميشه تو زندگي تلخ ترين لحظات رو يکي مي سازه که يه روز قشنگ ترين لحظه ها رو ساخته بود ....

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ... به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد ... و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است ....

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روز مثل گل نيلوفر تنها بشم ... سريع از کنار مرداب دور شدم ... حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده ....

هديه اي که براي تولد من اورده بود يک تابلو بود که به خط درشت رويش نوشته بود : ((زندگي پوچ و بي معناست)) درصورتي که او هميشه به من مي گفت: ((تو تموم زندگي مني))

دوستي شوخي سرد آدمهاست ... بازي شيرين گرگم به هواست ... واسه كشتن غرور من و تو ... دوستي توطئه ثانيه هاست ...

بيا در ساحل غمناک بودن ، براي لحظه اي يک رنگ باشيم ... بيا تا مثل شب بوهاي عاشق ، شبي هم ما کمي دلتنگ باشيم ... بيا تا در لحظه سرخ نيايش ، رود روي ابر پاک و ساده باشيم ... بيا هر وقت باران باز باريد ، براي گل شدن آماده باشيم ....
 

اي كساني كه مامور دفن من هستيد ، گوش فرا دهيد : تابوت مرا در جاي بلندي قرار دهيد ، تا باد بوي مرا به سرزمين عاشقان ببرد ... چشمان مرا باز بگذاريد ، تا همه بدانند كه چشمان من در آرزوي ديدن تنها گل باغ دلم چقدر حسرت كشيدند ... دستان مرا از تابوت بيرون بگذاريد ، تا همه بدانند كه دستان من به معبود خويش نرسيده ... روي مرا با پارچه سياهي بيوشانيد ، تا همه بدانند كه روزهاي من در سياهي گذشته است ... و روي قبر من يك تكه يخ بگذاريد ، تا وقتي آب مي شود ، احساس كنم كه معبودم دارد برايم اشك مي ريزد ....
 
________________________________________
اگه کسي رو دوست داشته باشي ... نمي توني تو چشماش زول بزني ... نمي توني دوري شو تحمل کني ... نمي توني بهش بگي چقدر دوستش داري ... نمي توني بهش بگي چقدر به اون نياز داري ... واسه همينه که عاشقا ديوونه ميشن
________________________________________
خداوندا براي درد و غم درمان ندارم ... براي بي کسي ياري ندارم .... ميان خانه هاي بي کبوتر ، خدايا من پر و بالي ندارم ... دل من صد هزاران ناله دارد ... درو ن اين دلم غم خانه دارد ... به روي خشت هاي بي نشانه ، غم و دردند که با هم ناله دارند ... درون قلب من اميدها بود ... درون سينه ام فريادها بود ...

سکوتم را به باران هديه کردم ... تمام زندگي را گريه کردم ... نبودي در فراق شانه هايت ... به هر خاکي رسيدم تکيه کردم
________________________________________

يه پسر و دخنري عاشق همديگه بودن . مي خواستن با هم ازدواج کنن ، اما اين وسط يه مشکل به وجود مياد ... اونم اينه که دختره به پسره خيانت مي کنه و با يکي ديگه ازدواج مي کنه ...پسره به محض شنيدن اين خبر ، 300 م.م به خودش بنزين تزريق مي کنه ، اما نمي ميره خلاصه يه چند روزي بيمارستان بوده ... يه روز دختره با کمال پر رويي ميره ملاقاتش ... پسره هم تا اونو مي بينه يه چاقو بر ميداره و دنبال دختره مي کنه ... پسره بدو ، دختره بدو ، تا اينکه بالاخره پسره مي گيرش . دستشو بالا مي بره که با چاقو بزنتش که يه دفعه بنزين تموم مي کنه ... پس در مصرف بنزين صرفه جويي کنيد ...
 
وقتي 1 سيب گاز ميزني و يک کرم درسته ميبيني زياد ناراحت نشو . وقتي ناراحت بشو که 1 کرم نصفه ببيني .
 
زاغکي روي درخت نشسته بود و چيز برگر مي خورد ... روبهي آمد و گفت : ايول چه بالي ، چه دمي ، عجب تيريپ خفن سياهي ، مشکي رنگ عشقه ، يه آواز بخون حال کنيم ... زاغکه ساندويچشو ميزنه زير بغلش و مي گه : برو داداش ، من خودم کلاس پنجمم ...
 
سهراب سپهري ورژن 2008:هر کجا هستم، باشم به درک ! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست. کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد! فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم کو؟ چه کسي بود صدا کرد زورو
 
ويژگيهاي پسران با کلاس 1. برداشتن ابرو به مقدار کافي 2. کشيدن سيگار به همراه چوب سيگار 3. بحث در مورد انتخابات رياست جمهوري امريکا 4. نگرفتن ناخن هاي انگشتان دست 5 . بي اطلاعي از تماشاي برنامه هاي تلويزيوني 6. گوش دادن موسيقي بدون کلام 7. نوشيدن نوشابه هاي انرژي زا 8 . اظهار عدم تمايل به ازدواج 9. تظاهر به عصبي بودن
ور وا جور

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 16:10  توسط علیرضا کشاورز  | 

هميشه کسانى که خدمت مي‌کنند را به ياد داشته باشيد

                              در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر  10  ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن  سراغش رفت.
پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: 50 سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام  پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:  بستنى خالى  چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود  و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بي‌حوصلگى گفت  : 35  سنت
پسر دوباره سکه‌هايش  را شمرد و گفت:
 براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و  رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت  کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى  ميز در کنار بشقاب خالى، 15 سنت براى او انعام گذاشته بود
يعنى او با پول‌هايش مي‌توانست بستنى با شکلات بخورد  امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمي‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى  خالى خورده بود!!
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 16:10  توسط علیرضا کشاورز  | 

جديد ترين اس ام اس

                             تحقير مي شدم که تو قدّ جهان شدي ... با روح بغض کرده ي من مهربان شدي ... سرما گرفته بود دو دست مرا که تو ... در اين دو قطب يخزده آتشفشان شدي ... روح مرا سکون غريبي گرفته بود ... دريا شدي و باد شدي، بادبان شدي ... تسخير کرده بود مرا دست هاي خاک ... تو آمدي و بال مرا آسمان شدي ... چيزي نداشتم همه از دست رفته بود ... اما براي من تو زمين و زمان شدي ... پس من تمام وسعت خود را دعا شدم ... شايد تو مستجاب شوي، ناگهان شدي ...

بوسه اسم است، چون عمومي است .. بوسه فعل است، چون هم لازم است هم متعدي .. بوسه حرف تعجب است، چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند .. بوسه ضمير است، چون از قيد انسان خارج نيست .. بوسه حرف ربط است، چون 2 نفر را به هم متصل ميکند ....

چشمات وقتي زيباست كه مال اشك باشه ... اشك وقتي زيباست كه مال عشق باشه ... عشق وقتي زيباست كه مال تو باشه ... تو وقتي زيبايي كه مال من باشي ....

اگه بهترين دوستم نيستي ، اقلا بهترين دشمنم باش ... اگه غمخوارم نيستي ، اقلا بزرگترين غمم باش ، هر چه هستي هميشه بهترين باش ... چون بهترين ها هميشه در ياد خواهند ماند ، پس در بدترين خاطراتم بهترين باش ....

روزي مجنون پاي سگي را بوسيد ... مردم گفتند: چرااين کار را کردي ؟ گفت: چون گاه گاهي کوي ليلي مي رفت .....

هميشه تو زندگي تلخ ترين لحظات رو يکي مي سازه که يه روز قشنگ ترين لحظه ها رو ساخته بود ....

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ... به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد ... و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است ....

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روز مثل گل نيلوفر تنها بشم ... سريع از کنار مرداب دور شدم ... حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده ....

هديه اي که براي تولد من اورده بود يک تابلو بود که به خط درشت رويش نوشته بود : ((زندگي پوچ و بي معناست)) درصورتي که او هميشه به من مي گفت: ((تو تموم زندگي مني))

دوستي شوخي سرد آدمهاست ... بازي شيرين گرگم به هواست ... واسه كشتن غرور من و تو ... دوستي توطئه ثانيه هاست ...

بيا در ساحل غمناک بودن ، براي لحظه اي يک رنگ باشيم ... بيا تا مثل شب بوهاي عاشق ، شبي هم ما کمي دلتنگ باشيم ... بيا تا در لحظه سرخ نيايش ، رود روي ابر پاک و ساده باشيم ... بيا هر وقت باران باز باريد ، براي گل شدن آماده باشيم ....
 
اي كساني كه مامور دفن من هستيد ، گوش فرا دهيد : تابوت مرا در جاي بلندي قرار دهيد ، تا باد بوي مرا به سرزمين عاشقان ببرد .... چشمان مرا باز بگذاريد ، تا همه بدانند كه چشمان من در آرزوي ديدن تنها گل باغ دلم چقدر حسرت كشيدند ... دستان مرا از تابوت بيرون بگذاريد ، تا همه بدانند كه دستان من به معبود خويش نرسيده .... روي مرا با پارچه سياهي بيوشانيد ، تا همه بدانند كه روزهاي من در سياهي گذشته است ... و روي قبر من يك تكه يخ بگذاريد ، تا وقتي آب مي شود ، احساس كنم كه معبودم دارد برايم اشك مي ريزد ....

اگه کسي رو دوست داشته باشي ... نمي توني تو چشماش زول بزني ... نمي توني دوري شو تحمل کني ... نمي توني بهش بگي چقدر دوستش داري ... نمي توني بهش بگي چقدر به اون نياز داري ... واسه همينه که عاشقا ديوونه ميشن .....

خداوندا براي درد و غم درمان ندارم ... براي بي کسي ياري ندارم .... ميان خانه هاي بي کبوتر ، خدايا من پر و بالي ندارم ... دل من صد هزاران ناله دارد ... درو ن اين دلم غم خانه دارد ... به روي خشت هاي بي نشانه ، غم و دردند که با هم ناله دارند ... درون قلب من اميدها بود ... درون سينه ام فريادها بود ...

سکوتم را به باران هديه کردم ... تمام زندگي را گريه کردم ... نبودي در فراق شانه هايت ... به هر خاکي رسيدم تکيه کردم ....
 
 
يه پسر و دخنري عاشق همديگه بودن . مي خواستن با هم ازدواج کنن ، اما اين وسط يه مشکل به وجود مياد ... اونم اينه که دختره به پسره خيانت مي کنه و با يکي ديگه ازدواج مي کنه ...پسره به محض شنيدن اين خبر ، 300 م.م به خودش بنزين تزريق مي کنه ، اما نمي ميره خلاصه يه چند روزي بيمارستان بوده ... يه روز دختره با کمال پر رويي ميره ملاقاتش ... پسره هم تا اونو مي بينه يه چاقو بر ميداره و دنبال دختره مي کنه ... پسره بدو ، دختره بدو ، تا اينکه بالاخره پسره مي گيرش . دستشو بالا مي بره که با چاقو بزنتش که يه دفعه بنزين تموم مي کنه ... پس در مصرف بنزين صرفه جويي کنيد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 16:9  توسط علیرضا کشاورز  | 

اندر حالات دخترها در ادوار مختلف تاريخ...

                     سال 1230
مرد: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم...
زن: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...
مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال 1280
مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط مي کني. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من ميخاي درس بخوني؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده...
مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال1330
مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...
مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بيگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم که خودت کيف کوني...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
 سال1380
مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...
زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).
مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...

سال1400
دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ي ****؟ دارم بهت مي گم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينم مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو...
باباه:جيکش در نمي ياد...
زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...
 
    بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 16:8  توسط علیرضا کشاورز  | 

زندگي نامه يک مرد

                       يک روزگي: ناخواسته، عريان جلوي يک پرستار نامحرم ظاهر شده بودم و حتي پرستار بي حيا بدون چشم هاي درويش شده، مدام به پشت من مي زد!
يک سالگي: در حاليکه عمويم من را بالا و پايين مي انداخت و هي مي گفت گوگوري مگوري، يهو لباسش خيس شد!
چهارسالگي: در حين بازي با پدرم مشتي محکم بر دماغش زدم و در حاليکه او گريه مي کرد، من مي خنديدم! نمي دانم چرا؟!
هفت سالگي: پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتي از قبيل آن مرد آمد، آن مرد با ال90 آمد را ياد گرفتم.
نه سالگي: در حين فوتبال توي کوچه شيشه همسايه را شکستم ولي انداختم پاي پسر همسايه ديگرمان. بنده خدا سر شب يک کتک مفصل از باباش خورد تا ديگر او باشد که شيشه همسايه را بشکند و بعدش هم دروغکي اصرار کند که من نبودم پسر همسايه بود که الکي انداخت پاي من!
دوازده سالگي: به دوره راهنمايي و يک مدرسه جديد وارد شدم. در حالي که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم ولي ناظم آنجا کاملاً به اخلاق من آشنا شده بود و به همين خاظر چندين و چند منفي انضباطي گرفتم! البته به محض اينکه به اخلاق ايشان آشنا شدم، چند پلاستيک پفک در لوله اگزوز ماشينش فرو کردم!
هجده سالگي: در اين سال من هيچ درسي براي کنکور نخواندم ولي در رشته فراگيرغيرانتفاعي شبانه ي علمي کاربردي کارداني ميخ کج کني در دانشگاه آزاد واحد بوقمنچزآباد (البته يکي ازشعب توابع روستاهاي بوقمنچزآباد!) قبول شدم.
بيست و چهار سالگي: در اين سال دانشگاه آزاد به اصرار مدرک کارداني ام را که هنوز نيمي از واحدهايش مانده بود تا پاس شود، به من داد!
بيست و شش سالگي: رفتم زن بگيرم، گفتند بايد يک شغل پردرآمد داشته باشي. رفتم يک شغل پردآمد داشته باشم، گفتند بايد سابقه کارداشته باشي. رفتم دنبال سابقه کار که در نهايت سابقه کار به من گفت: بي خيال زن گرفتن!
سي وسه سالگي: بالاخره با يکي مثل خودمون که در ترشي قرار داشت قرارمدارهاي ازدواج و خواستگاري و عقد و بله برون و نخيردرون و پاتخت و کنارتخت و گوشه پايين سمت چپ تخت و... رو گذاشتيم.
چهل ويک سالگي: در اين سال گل پسر بابا که مي خواست بره کلاس اول، دوتا پاش رو کرده بود توي يک کفش که لوازم التحرير دارا و سارا ميخوام. بردمش لوازم التحريري تا انتخاب کنه. ورپريده بيشترشو سارا برمي داشت تا دارا!
شصت وشش سالگي: تمام دندانهايم را کشيده بودم و حالا بايد دندان مصنوعي مي خريدم. به علت اينکه حقوق بازنشستگي ما اجازه خريد دندان مصنوعي صفرکيلومتر رو نمي داد، دندان مصنوعي پدربزرگ همکلاسي سابقم رو که تازه به رحمت خدا رفته بود(!) براي حدااکثر بيست سال اجاره کردم. معلوم بود که اين دندان مصنوعي ها يک بار هم مسواک نخورده ولي خوبيش اين بود که حداقل شبها يک ليوان آب يخ بالاي سرم بود!
هفتاد و هشت سالگي: به علت سن بالاي من و همسرم، پسرانمان( شما بخوانيد عروسهايمان!) ما را به خانه هايشان راه نمي دادند.
هشتاد و پنج سالگي: بلافاصله پس از خوردن يک کله پاچه درست حسابي دندان مصنوعي ها را به ورثه پس دادم تا دندانهايش را بين خودشان تقسيم کنند!
نود سالگي: همه فاميل در مورد اينکه من اين همه عمر کرده بودم، زيادي حرف شده بودند وفرداي همين حرف هاي زيادي بود که به طور نابهنگامي خدابياورز شدم
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 16:8  توسط علیرضا کشاورز  | 

عشق براي تمام عمر

                                              پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد.. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: A« بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشهA»

پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.

پرستاران از اول دليل عجله‌اش را پرسيدند.

پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم.

پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي‌داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟

پيمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه مي‌دانم او چه كسي است ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 16:7  توسط علیرضا کشاورز  | 

ضد حال ...

                                      ا مروز ميخوام با بچه هايي که دوست دختر دارن و مي خوان بهش ضد حال بزنن حرف بزنم.
پس با ??+? راه حل من اينکارو بکنيد.
?- هميشه دوست دخترتون رو با اسم دوست دختر قبليتون که اونم ميشناسه صدا کنيد و (بعد معذرت بخواهيد) 
?-  وقتي از جايي که با هم چيزي خورديد و شما حساب کرديد بيرون اومديد بگيد:اصلا ارزش نداشت و فقط پولتون رو دور ريختيد.
?-آخر نامه ها مثله اين تازه به دوران رسيده ها زرت و زورت ننويسيد (دوستت دارم)
?- ولنتاين مسافرت باشيد.
?- هميشه يک شاخه گل بهترين هديه هست.
?- وقتي موهاش بلنده بهش بگيد کوتاه کنه و اگر کوتاه کرد بگيد: الان فهمبدم هيچ مدل مويي بهت نمياد. بلند که بود قشنگتر بود.
?- به بهانه ي ترافيک ?? دقيقه و ?? ثانيه دير بريد سر قرار.دانشمندان در آخرين تحقيقات خود ثابت کرده اند که اگر ديرتر از اين زمان برويد پشمک مورد نظر (آي کيو همون دختره ديگه) محل را ترک خواهد کرد و اگر زود تر برويد پررو ميشود.
?- فقط از رنگ صورتي بدتون مياد (مورد استفاده در ??/?? درصد از مواقع)
?- از مزه ي رژ لب چندشتون ميشه (وا!!!!!!!!!) 
?? - هميشه در سوگ يکي از امامان و معصومين (ع) باشيد. بنابراين موها را شبيه آناناس کرده (نوعي مدل مو) و به اندازه ي دو مشت ريش در زير چانه داشته باشيد. اين ترفند در ميان پسرها با کلاس جلوه کرده و دختران را مي آزارد. (بسيار مجرب) 
??- بهش بگيد من تو رو از آيدا - فاطمه- شيلا - پارميدا و ..... بيشتر دوست دارم اصلا تو فقط يه دونه اي.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 16:6  توسط علیرضا کشاورز  |